تاحالا شده جلوی آینه واستی و عمیقا خودتو نگاه کنی؟ منظورم این نیست که موهاتو مرتب کنی یا ببینی لباسی که تنته بهت میاد یا نه .. دارم در مورد نگاه عمیق صحبت میکنم. تاحالا عمیقا دیدی؟ توی چشات خیره بشی ، بری توی عمق وجودت. جایی که تمام ترسای زندگیت دفن شدن، جایی که آدمایی رو که نمیخوای به یاد بیاری کُشتی. جایی که دقیقا سعی میکنی به هیچکس در موردش نگی ، دقیقا اعماق پیچ در پیچ وجودت . به هر قسمت که بپیچی یه چیزی هست ، یه آدم ، یه اتفاق ، یه چیز ! که نقش بسته تو وجودت.
خیلی جالبه نه ؟ فکر کن ما بین تمومه این آدما زندگی میکنیم ! هرکسی عمق خاص خودشو داره، هرکسی یه داستان جدید ، هرکسی یه ترس ، یه لذت و یه چیز بخصوصی توی وجود خودش داره که مخفیش کرده .
ولی تو چی میبینی؟
اگر کاملا خالی باشه چی؟

میدونی از همه بدترش چیه ، اینکه تو بدونی تمومه آدما ، همه ی آدما عمق دارن ! ولی وقتی تو هرچقدر سعی میکنی که نظاره گر چیزی توی اعماق وجودت باشی چیزی جز تُهی نمیبینی.
نظاره گره چی؟ یه حس ، یه تلنگر ، یک "چیز"!
خیلی بده اینطوری نه؟ کاملا خالی!! هیچی نیست، هیچ حسی نیست ، هیچ شناختی به محیط پیرامونت نداری که بتونی توی اعماقت اونو به تصویر بکشی. هیچ شناختی از این دنیا نیست ، هیچ عشقی نیست هیچ ذهنیتی از جایگاهت توی این دنیا نداری ، عملا هیچییی کاملا پوچ . میدونی طبیعتا با بستن چشمات و نظاره گر شدن درونت باید چیزی حس کنی ! یه حس آرامش شاید . یا به یاد اوردن یه چیز خوب، باید یک "چیزی" باشه .
برای من خیلی ترسناکه ! اینکه هیچی توی وجود خودم نبینم.
ولی بنظرم تمامه اینا قابل کنترلن ! عمقت ، خودت ، دنیایی که توش زندگی میکنی . همه چیزش دست خودته. ولی باید درک کنی، این دنیا تا دلت بخواد راه برای شناخته شدن داره ! حتی خودت! تو خودتو شناختی؟
برچسب:
نویسنده: بهنام اسماعیلی