دیشب از ساعت هشت تا یک شب با دوستام بیرون بودم . کلی حرف زدیم باهمدیگه ، قدم زدیم ، تو کافه نشستیم و...
حقیقتش یه کافه ی دنجی هست تقریبا بالای کوهه ، و معمولا ادمای زیادی اونجا نیستن ، خیلی آرومه و جای قشنگیه ، اونجا رو پاتوق خودمون کردیم و هر هفته اونجا جمع میشیم.
اینجور شبا رو واقعا دوست دارم ، آدم آرومیم و اینجور دورهمی ها واقعا حس خوبی بِم میدن.
تاحالا نشده باهم صحبت کنیم و حرف از گرونی ها نشه ، کاملا مشخصه که همه دوستام نگرانه این موضوعات گرونی هستن .
ولی خب بعد از چند دقیقه از این بحثا میایم بیرون و سیگارمونو روشن میکنیم (من سیگارو ترک کرده بودم ! ولی آخر هفته ها دو سه نخ با دوستام میکشم) "ح" موزیکای بی کلام شوپن رو میزاشت و نمیشد که سیگار نکشید ! نمیدونم قطعه های پیانو شوپن رو شنیدین یا نه ولی کاملا با روح و روان آدم بازی میکن.
بعد ازینکه مدت زیادی رو به بدبختیامون فکر میکنیم ، خود به خود بعد از یکی دو نخ سیگار دوباره صحبت چیزای خوب میشه و کلی میخندیم باهم .
اما خب اینکه در اعماق هممون یه نیمه دپرس و افسرده هست چیزیه که نمیشه انکارش کرد. خیلی ناراحت کننده س بنظرم نه؟
برچسب:
نویسنده: بهنام اسماعیلی