اردیبهشت امسالم با تمومه خوبی ها و بدی هایی که داشت تموم شد و رفت .
گاهی دلم واسه دورانی که دانش آموز بودم تنگ میشه ، همه چی خیلی ساده و قشنگ بود، نه دغدغه فکری ای بود و نه مشکلی! درستو میخوندی و با دوستات خوش میگذروندی ، میومدی خونه و پلی استیشن 1 بازی میکردی و یا یهو بعد از ظهر دوستات زنگ میزدن و تورو خونشون دعوت میکردن . همه چی خیلی خوشحال کننده تر بود .
الان من به خیلی به ندرت خنده م میگیره . بزرگ شدن تو ذهنم یه چیز خیلی قشنگ تری به نظر میرسید، نه اینکه تبدیل شم به یه آدم بالدار . حداقل نه این نوع بالدار!
چیزی هم تا تولد من نمونده و من هرشب تمامه زندگیمو جلوی چشام مرور میکنم ، چی گذشت تو زندگیم ، چه اشتباهاتی کردم ، چه کارای خوبی کردم ، چه کارهایی نباید میکردم ، چه کارهایی باید انجام بدم در آینده ... خاطرات بد و خوب تمام اینا هر شب جلوی چشامن! بعضیا شدید تر و با صدای بلند بعضیا دل نشین و آروم تو ذهنم یادآوری میشن.
زندگی واقعا جالبه نه؟ این مبارزه ، این حس جنگ طلبی و گرفتن حقت از این زندگی ظالم و خشن . چیزیه که واقعا واسش میجنگم ، دقیقا وقتی آدم بالدار شدم ، بابام بهم گفتش که تو به دنیا اومدی که مبارز باشی .
اگر احساس ضعف و ناامیدی کنی این زندگی تمامه استخونای تنتو در هم میشکنه، و تو به مرور فقط از بین رفتن خودت توسط این زندگی لعنتی رو میبینی.
زندگی همونقدر که زیباست همونقدرم وحشی و ترسناکه ! حتی خوده زمان به خودیه خودش ترسناک ترین چیزیه که دیدم و حسش کردم ! چشم روی هم بزاری میبینی که دیگه این دنیا اون فانتزی های دوران بچگیت نیست ، یه چیز خیلی وسیع تر و پیچیده تر و خارق العاده تره ! یه چیز دیوونه کننده!
هر چقدر بزرگتر شدم فهمیدم زندگی جای آدمای ضعیف نیست ، یاد گرفتم خیلی قوی تر ازینا باید باشم که برسم به همه چی ! منم عاشق این مبارزه م ! نهایتش چی میشه مگه؟ حداقل اگر به حقم از زندگی نرسیدم میگم جنگیدم و نشد .. :)
ولی من میرسم .
برچسب:
نویسنده: بهنام اسماعیلی