خرید بک لینک

چند شب پیش بود که یه خواب عجیب دیدم.
معمولا آدمی نیستم که خواب ببینم کلا ، ولی خب اگرم ببینم معمولا خواب خوبیه .

یه سری از تصاویر خواب رو کاملا یادمه! ولی یه سری چیزا رو یادم نمیاد که دقیقا چی بود(و البته خوشحالم از این بابت که یادم نمیاد)

اما خوابم چی بود؟

واقعا نمیتونم خوب توصیفش کنم ، ولی به این شکل بود که کاملا میتونستم توی خواب حس کنم یه "چیز" استخوان مانند داره تمامه سعی خودشو میکنه که از ناحیه ی قلبم بیاد بیرون، یعنی توی خواب که سرمو آورده بودم پایین کاملا میتونستم یه برآمدگی منزجر کننده و ترسناک رو ببینم. دست چپم رو که تکون میدادم این فشار شدید تر میشد ، نمیتونست سینمو پاره کنه و بیاد بیرون ، فقط برآمدگی بیشتر و بیشتر میشد و من میتونستم به طور خیلی واضح این رو ببینم ! درد نداشت ، فقط فشار بود. توی خواب خیلی مضطرب بودم ، عموما آدمی نیستم که از چیزی بترسم یا مضطرب باشم ، ولی توی خواب خیلی مضطرب بودم ! تمامه سر و صورتم خیس بود و خیلی ترسیده بودم ، حتی جرئت نمیکردم که دست به اون ناحیه بزنم. خواب نسبتا طولانی ای بود، جزئیات دیگشو یادم نمیاد ولی این قسمت اصلیش بود که خیلی خوب و واضح یادمه .

حتی الانم که بهش فکر میکنم اعصابم خورد میشه ، اصلا خوشم نمیاد که همچین خوابی ببینم .

وقتی از خواب بیدار شدم ، سریع نشستم و از پنجره ی اتاقم بیرونو نگاه کردم ، چنتا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم بفهمم چرا من باید همچین خوابی ببینم.

من از چیزای خیلی کمی میترسم ولی چنین خوابی میتونه من رو راحت بترسونه.

برچسب: نویسنده: بهنام اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1398 ساعت: 1:10

صفحه بندی